حس و حال ما در ماه دوم آترین . . .
دردونه ی مامان این روزامون خیلی زود میگذره،خیــــــــــــــــــــــــلی. . .
میترسم قدرشون رو خوب ندونسته باشیم، نگرانم که نکنه حسرت کار نکرده یا کرده ای رو در آینده بکشم. این لحظه ها هیچ وقت دیگه ای بین من و بابایی و تو تکرار نمیشه.
به اندازه ی تموم عمرم میخوام این لحظه ها رو تو وجودم ثبت کنم. میخوام با هر نفسم بوی دلچسبت رو تو عمق وجودم محبوس کنم تا برای تموم عمرم حس مادرانه ای رو که با این بو بهم دست میده تو ذهنم حک بشه.
فراموشم نشه که با چه لذتی از شیره ی جونم بهت غذا و با تمام شوقم نگاهت میکنم.
فراموشم نشه که تو همین مدت کم چقدر بهت دلبسته شدم، دلبسته نه؛ به معنی واقعی کلمه وابسته ات شدم.
وابستگی من به استشمام بوی تو، لمس صورت ماهت و بوسیدن دستای ظریفت و به آغوش گرفتنت وصف نشدنیه.
آترینم من و بابا بهنام از تمام لحظه های شاد و گریونت فیلم میگیریم و میخوایم خاطرات این روزگارمون برای همیشه برامون بمونه. اصلا یک بار دیدن هر لحظه ی تو کمه؛ بارها باید هر نگاه تو رو دید و لذت برد!!
شاید خیلی از اونها برای بقیه، حتی در آینده برای خودت، جذابیت نداشته باشه ولی برای ما هیچ وقت خالی از لطف نمیشه و پر از تکرار حس قشنگه. . .
این روزا به یه نقطه خیره میشی و صدا هایی در میاری که برای ما هرچند بی معنی ولی شیرینه. چندین بار بعد از گفتن های بابا بهنام اصواتی رو تکرار کردی مثل : اقووووو یا قیقه.
عزیز دلم هیچ چیز به اندازه ی دیدن خنده های خوشگلت لذت بخش نیست. . . 


حس و حال ما در ماه دوم آترین . . .
